تبليغاتX
گفتنی ها
امروز اما قلم ها سرنیزه های تفنگ است....

http://goftaniha1385.parsiblog.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 1:10  توسط فهیمه احمدی | 

 

سخته نوشتن...واسه من یکی نوشتن خیلی سخته.اونم از امام نوشتن. امان زمان ... آخه ، نمی دونم خودم چقدر بهش نزدیکم . یا شاید ازش دورم...آخه حساب نکردم که چه کارایی باید می کردم و نکردم ، یا نباید می کردم و کردم !! نمی دونم ، نمی دونم تا حالا بااعمالم چقدر درد به درداش اضافه کردم... نمی دونم منتظر واقعی هستم یا نه . اصلا ما منتظریم یا اون؟

 امام منتظره که 313 تا یار واقعی داشته باشه که معنای واقعی اللهم عجل لولیک الفرج رو بدونن . 313 نفری که امام رو دوست داشته باشن به خاطر خودش . نه فقط واسه حاجت های ریز و درشت خودشون .

 

 

نیمه شعبان هر سال همه خیابونا رو چراغونی میکنیم . آخه... کوچه پس کوچه های دلمون چی می شه؟

چقدر تلخ شد نوشته ام ...نمی خواستم تو شب تولدش اینقدر تلخ بنویسم . ولی شاید اگه ما دلامون رو هم مثل این خیابونا چراغونی می کردیم و اینقدر این دلا تاریک نبود ، و شاید اگه با گناهامون اینقدر دلشو خون نمی کردیم ، اون حالا بین ما بود... شاید نه...حتما بود .

اونوقت دیگه جشن تولدشو با حضور سبز خودش جشن می گرفتیم...

                                                         

                                                                                              به امید آن روز

   

عمریست که از حضور او جا ماندیم !

               در غربت سرد خویش تنها ماندیم

 

او منتظر است تا که ما برگردیم

               ماییم که در غیبت کبری ماندیم...

 

 

---------------------------------------------------------------------

 

پی نوشت :  امیدوارم هر کی این نوشته رو می خونه فردا اون دو رکعت نماز حاجت رو هم بعد از نماز ظهر واسه ظهور بخونه. در ضمن امیدوارم  فقط این دعا رو نکنیم که ظهور امامو ببینیم...به قول بعضیها ابن ملجم هم امام زمانشو دید.!!!.عرضه داشته باشیم از خورشید پشت ابر بهره بگیریم......

                                                                                            التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 1:19  توسط فهیمه احمدی | 

به نام آفریننده مهر

قشنگ من سلام

 خودت میدونی که چقدر دوست دارم...اونقدر که وقتی به دنیا اومدی شاید من خوشحال ترین پدر دنیا بودم و تو زیباترین دختر دنیا رو از جان بیشتر دوست می داشتم ،

قشنگ من...

تو آرام و زیبا در گاهواره ای به رنگ ابرهای سپید بهاری خوابیده بودی و من ... خیره و مبهوت تورو تماشا میکردم ...آخه باور کن کمتر نوزادی به این زیبایی دیده بودم ،... برای همین بی درنگ زیباترین و کامل ترین اسم عالم رو برای تو انتخاب کردم و گفتم

                  فاطمه ، فاطمه ،...

...و تو بی تاب دست و پا زدی و با چرخش سر به چپ و راست ، از من تشکر کردی و من هم از "او" که تو رو به من بخشید ... و در قنوت دو رکعت"شکر" ، به زبان فارسی گفتم :

       "آفرین به تو که اینقدر زیبا خلق میکنی"

قشنگ من...

...اولین لباسی که برات خریدم یادت هست؟...پیراهنی که رنگ های سپید و آبی و سبزش به سپیدی پیچ سر کوچه ، و آبی آسمون حیاط خونه و سبزی دل تو می درخشید...

...راستش اونروز غرق در اقیانوس شادی و سرور ، از اجابت دعا ، هیچ وقت به امروز فکر نمی کردم...

اونروز وقتی اولین بار روی دو پای نازک خودت ایستادی و به ستون پاهای من چسبیدی می دیدم سرت به زانوهای من هم نمی رسد ، اما اغمروز...دیدم که به شونه هام نزدیک می شی...

اونروز با هم از پیچ کوچه می گذشتیم ، و تو سر به سینه من بعد از خدا نزدیک ترین موجود عالم به من بودی ، اما امروز...تو "تنها" از پیچ کوچه می گذری ...

اونروز خب نگران تو بودم چون چند قدمی از من دور می شدی و می گفتم : مواظب باش دخترم "اوف" نشی ...اما امروز...

و من همیشه نگران...دغدغه هام رنگ عوض کردن ، اما هنوز همون بابای همیشگی ام ...دخترم مواظب باش...اگر می شد، ملاحظه غرور زنانه ات رو نمی کردم ، می گفتم از من دور نشو ، حتی چند قدم...قشنگ من...

تا سر پیچ کوچه چند قدم بیشتر نیست ، اما انگار فرسنگ ها از من دور می شوی ، نرو...باشه...!!

نه من اصلا ادم چرک بینی نیستم ، اما باور کن سر پیچ کوچه هم دیگه اونقدرا سفید نیست ، و مردمک چشم های خوش بین من اونجا رو خاکستری می بینه و سقف حیاط خونه مونو کبود...!! اما تو قول بده رنگ دلت همیشه سبز باقی بمونه ، قول بده...باشه؟...

باشه برو...ولی مواظب باش "اوف" نشی...

اونروز چشم های نگران من همراه تو بود و امروز...منتظر تو تا همیشه سبز برگردی قشنگ من ...

به خدا می سپارمت...

                                                             بابات

 

برگرفته از کتاب گیرنده:دخترم

 

نامه سید جواد هاشمی بود به دخترش...چقدر این آدم قشنگ و با احساس می نویسه....از اون تیپ آدماس که همیشه هم نقش های مثبت بازی میکنه...فکر کنم خدا هم خیلی دوسش داره....

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 0:8  توسط فهیمه احمدی | 
خداحافظ تا اوایل شهریور

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 1:47  توسط فهیمه احمدی | 

سلام

حدود یکی دو ساعت پیش نتیجه های کنکور امسالو زدن تو سایت .رتبه ها اعلام شد و شکر خدا دوستای منم با رتبه های خوب مجاز شدن .

 یاد پارسال افتادم که منتظر رتبه خودم بودم . چقدر زود گذشت...مثل یه چشم به هم زدن بود واسه من .

از پارسال تا حالا خیلی چیزا عوض شده . کنکور پارسال ، شروع از هم دور شدن بچه ها بود . بعد از کنکور هر کی رفت یه سمتی... خیلی ها رو از کنکور به بعد دیگه ندیدم . مدرسه هم سر نزدم . همین روزا با بنفشه یه سر میرم مدرسه.

یادش به خیر...هیچ وقت فکر نمی کردم واسه مدرسه دلم اینقدر تنگ بشه...

 

واسه در و دیواراش...

 

 

 

 واسه آب های حیاط پشتی...

 

 

   و واسه ستوناش که آدمو یاد ستونای تخت جمشید مینداخت!...

 

 

چقدر خاطره دارم . اگه بخوام بنویسم می شه چند تا کتاب .

 

دل کندن از مدرسه و خاطراتش و دوستای دبیرستان خیلی سخته . واسه من که غیر ممکنه . وقتی به این چیزا فکر می کنم دلم میگیره.

همه چیز میگذره...روزای خوب زود میگذره ... زندگی همینه... جریان داره...همیشه دوست داشتنی ها اطراف ما نیستن...

ولی هر چی فکر میکنم میبینم که دل نبستن خیلی سخته. شاید حتی سخت تر از دل کندن باشه...

 

در دنیا همه دل تنگی ها از دل نهادگی بر این عالم است...

مردی آن است که آزاد باشی از این جهان ،

 و خود را غریب دانی ،

و در هر رنگی که بنگری و هر مزه ای که بچشی ،

دانی که بدان نمانی و جای دیگر روی

پس

           هیچ دلتنگ نباشی...

                                   

                                         "مولانا"

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 5:43  توسط فهیمه احمدی | 

سلام

خیلی دلم میخواد از خوبی های طرح بگم ...خیلی ، ولی نمیتونم  میترسم نتونم حق مطلب رو ادا کنم . پس تا اونجایی که یادم میاد یه چشمه هایی رو ازش مینویسم :

.

.

.

1- وقتی به اون دوره فکر می کنم اولین چیزی که یادم میاد روزهای خوبیه که با دوستام بودم...با بچه های با صفای خوزستان که از قبل هم نمی شناختمشون . حیف که دیگه اون روزا تکرار نمی شه . خیلی دلم میگیره وقتی به این فکر می افتم که یه روزی هم این دوران دانشجویی ما تموم می شه...هم این طرح و برنامه ها...و هم روزهای خوش با هم بودن....

 

 

 2- کلاس جریان شناسی داشتیم با استاد الهایی سحر . یکی از بهترین کلاسایی بود که تا حالا تو زندگیم رفتم . اولین چیزی که نذاشت برگردم همین کلاس بود ،  با این استاد  مسلط . هیچ وقت سر کلاسش خسته نشدم . نمی خواستم حتی یک ثانیشو از دست بدم ....

 

 3- آقای قرائتی که اومد واسه سخنرانی ، همه  گریشون گرفته بود. حال خوبی نداشت . خیلی پیر و شکسته شده بود . تا روی صندلی نشست گفت : این آب رو بردارید ، برنامه ماه رمضون پخش میشه ، میگن شیخ آب می خورد ! این دستمال کاغذی رو هم بردارید ، تبلیغ میشه واسه کارخونه...

 

 4- دوستای خوبی پیدا کردم . اول از همه با بچه های دانشگاه خودم آشنا شدم . 6 تا بودیم و همیشه با هم بودیم . منتظر هم می موندیم ...ولی برا هم جا نمی گرفتیم...آخه می گفتن حق الناسه ! ...تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم . با بچه های علوم پزشکی جندی شاپور، نفت اهواز و آزاد اهواز هم خیلی جور شدم .

 یه نفر موقع نمازجماعت کفشای همه رو جفت می کرد . هیچ وقت نفهمیدم کی بود . آخر همه می رفتم تو مسجد ، اول همه می اومدم بیرون که ببینمش ، نشد ! خیلی زرنگ بود ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 18:24  توسط فهیمه احمدی | 

سلام

.خیلی وقته که آپ نکردم . راستش من دانش پژوه چهارمین دوره طرح ولایت بودم تو استان خوزستان . یه دوره 15 روزه که صحبت دربارش برام خیلی سخته . نمی دونم از کجا شروع کنم...باید کدوم جنبه هاشو معرفی کنم...از چی بگم؟... از کیا بگم؟...آخه راستش روم نمیشه ازش تعریف کنم ! یاد روزای اول می افتم و خجالت میکشم . چقدر غر می زدم...اولش خیلی موندن واسم سخت بود . همش اعتراض داشتم... به همه چیزش...همه آدما ، مسئولا و امکاناتش .

روزای اول چند بار تصمیم گرفتم برگردم...ولی یه چیزی نمیذاشت این کارو بکنم . دوبار واضح این حسو تجربه کردم . 2 بار احساس کردم می خوام بدوم ولی یکی از پشت منو سفت گرفته ! حس میکردم می خوام برم جلو ولی زمین با سرعت داره میره عقب...یا اینکه دارم رو یه پله برقی خلاف جهت حرکت میکنم...

میدونین هیچ کس به من یه بارم نگفت بیا با هم بریم نماز جماعت بخونیم...بعد از کلاسا هر کس دوست داشت می رفت مسجد و هر کس نمی خواست بر میگشت خوابگاه . من بعد از کلاسای صبح اینقدر خسته بودم که اصلا به نماز جماعت فکر هم نمیکردم . راه می افتادم به قصد خوابگاه ولی مسجد دانشگاه انگار آهن ربا بود و من یه براده آهن ! میرفتم مسجدو آخرین صف مینشستمو تکیه می دادم به دیوار .

اصلا نمی دونستم واسه چی اینجام... وقتی به این چیزا فکر می کردم که ( من که اصلا اسمم رد نشده بود واسه دوره...قرار نبود بیام... چی شد که زنگ زدن گفتن انصرافی داشتیم ، اسمت رد شده ، بیا؟...بعدش من گفتم شیما نیست نمیام....ولی اومدم!!!وقتی اومدم نمی خواستم بمونم ، نمی دونم چه طور شد که موندم...اصلا من کی تصمیم داشتم بیام مسجد که حالا اینجام؟...) مبهوت میشدم!

حتی یه بار به این فکر کردم که چرا من که میام مسجد همیشه صفای آخرم ؟ همون موقع یکی از جلو داد زد : خانوما...این جلو یه جا خالیه ،  لطفا بیاین صف رو پر کنین......

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 2:34  توسط فهیمه احمدی | 

 

 

کردم امشب استخاره تا بنوشم می دوباره

                                   آیه های کوثر آمد در جواب استخاره

 

سلام

داشتم به این فکر می کردم که مردم به چه جشنی باشکوه میگن؟ به نظر شما شکوه و آبروی یه جشن به چیه؟ پذیرایی باید عالی باشه؟ سالن درجه 1 باشه؟ تزئیناتش حرف نداشته باشه؟ مهموناش با کلاس باشن؟ و...

ولی من امشب به جشن تولدی دعوت شدم که هیچ کدوم از اینا رو نداشت ولی واقعا با شکوه بود !

پذیراییش خیلی ساده بود ، تزئیناتشم همین طور ، ولی خلوص بانی مجلس و سادگی ، صمیمیت و بی رنگوریایی آدمایی که اونجا بودن ، این جشن رو خیلی با شکوه می کرد...

در واقع بانی مجلس امشب خانم حیاتیان عزیز بود ، ولی من صاحب مجلس ( یعنی کسی که منو دعوت کرده بود ) رو یکی دیگه می دونم ...

راستش شاید خانم حیاتیان اصلا منو نشناسه، منم ایشون رو نمی شناختم . حالا اینکه چه جوری بدون اینکه ایشون از من بخوان، رفتم به جشنی که ترتیب داده بودن ، خودمم نمی دونم !

امشب ساعت 8:20 خانم رحمانیان -یکی از بهترین دوستان خانوادگیمون- با من تماس گرفتن و گفتن که ساعت 8:30 خانم حیاتیان یه مولودی دارن به مناسبت میلاد حضرت زهرا(س) ، میای با هم بریم ؟

منم از خدا خواسته گفتم باشه حتما ، الان آماده میشم ... 

توی راه خانم رحمانیان گفتن که خودشونم تصمیم نداشتن بیان و نمی دونن چه طور شد که با من تماس گرفتن و ... 

و من فهمیدم که موضوع یه چیز دیگس! رفتن به اینجور جاها واقعا سعادته . خوشحالم که دعوت شدم و رفتم.خیلی خوشحالم . آخه اصلا از وجود چنین مجلسی روحم هم خبر نداشت .

...تا حالا فکر می کردم تموم شد اون دورانی که همسایه ها به داد هم می رسیدن ، ولی وقتی که رسیدیم گفتن خونه خانم حیاتیان بنایی دارن ، و مراسم رو خونه همسایه گرفتن ! به همین راحتی..همین سادگی .

...می دونم رفتن به این مجالس خیلی خوب و مهمه ، ولی احساس می کنم مهم تر از دعوت شدن و رفتن به این جور جاها ، اون بهره ایه که خودمون باید از مراسم برده باشیم.

قبل از این برای ایام ولادت ائمه(ع) جشن های زیادی رفته بودم ، جشن های مجلل تر که تشریفات و بریزو بپاش زیاد داشتن ، ولی هیچ کدوم مثل جشن امشب به دلم نچسبید .

 و الان از بانوی گل عالم یه چیزو می خوام . می خوام که کمکم کنه تا بتونم بفهمم وظیفه زهراهای زمان ما چیه؟ بفهمم و بتونم انجامشون بدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 3:51  توسط فهیمه احمدی | 

سلام

می خوام یه داستانی رو براتون تعریف کنم که خودم خیلی روش فکر کردم و خیلی هم ازش برداشت کردم

امیدوارم شما هم استفاده کنید.یا حد اقل بهش فکر کنید.

.

.

.

میگن سلطان محمود خيلي مريد داشت...

خيليا بودن كه ادعا مي كردن دوسش دارن

ولي از بين اون همه مريد

اون يه غلامي رو از همه بيشتر دوست داشت و مي گفت عاشقشه

هي بهش ميگفتن آخه چرا؟

مگه اون چي كار كرده كه ما  نكرديم؟

سلطان محمود مي گفت: واسه اينكه اين غلام منو به خاطر خودم مي خواد، ولي شما ها به عشق تاج و تختم منو دوست دارين...

يه روز سلطان مي خواد اينو به همه ثابت كنه...يه عالمه صندق جواهر بار  شترها ميكنه و عمدا صندق ها رو شل مي بنده كه

تو پستي و بلندي كوهستان اين صندق ها بيفتن پايين

بعد با همه مريداش و همه صندق ها ميرن سفر

بين راه...به يه دره كه ميرسن

يهو بار شترها وا ميشه و جواهرات ميريزن پايين

همه مريداش ميرن دنبال جواهرا به جز همون غلام كه پیش سلطان مي مونه....

.

.

.

می دونید...به این فکر می کردم که زرق و برق دنيا و پست و مقام و ثروت آدمو گول ميزنه

ولی چقدر خوبه (و البته سخته ) که ما با خدا بمونیم....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 2:9  توسط فهیمه احمدی | 

دنیاداران

دنیا می فریبد! زیان می رساند و شتابان می گذرد .

 

خداوند متعال آن را

 

نه برای اولیای خویش پاداشی قرار داده است

 

و نه دشمنان را کیفری!

 

داستان دنیاداران به داستان کاروانیانی ماند

 

که تا آهنگ فرود آمدن کنند ،

 

جلودارشان صلای کوچ دردهد ،

 

و کوچ کنند!

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 0:57  توسط فهیمه احمدی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
چون گفتنی باشد

و همه عالم از ریش من درآویزد

که مگر نگویم....

اگر چه بعد از هزار سال باشد

این سخن

بدان کس برسد که

من خواسته باشم

"شمس"

نوشته های پیشین
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
کشکول جوانی
یادداشت های یک خبرنگار(کامران نجف زاده)
به سپیدی ابر...به زلالی آب
بنفشه
گل دختر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
Yahoo mail